نغمه‌های قلم

نغمه‌های قلم

داستان چشم هایش....

قاب ذهن

  • 12:16 1405/1/3
  • Catherine

 

 

 

کودکی که پشت قاب ذهنم خانه کرده خیال رفتن ندارد ذهنم را خانه خویش دانسته، مینشیند گاهی در قندان شادی هایم گاهی هم در باران غصه هایم، من که میگویم بانی آن خودش است، او را میبنم درون شهر خیالاتم، شهری  که همه چیز آن وارونه است، روی صندلیی نشسته و نگاهش روبه پایین است نمیتوانی بفهمی که چه چیزی را پشت تیله های چشمانش پنهان کرده  او استاد مخفی کاری است، اما از همه استاد تر استاد خرابکاری است.

او دوست دارد تو را پشت میزش به صرف عصرانه دعوت کند و برایت چای بریزد، اما چایش بدون شک مزه آب میدهد و لیوان هایش طعم پلاستیک ، او دو تا بال دارد و یک عصای کوچک که آرزوهایت را برآورده میکند اما حالا گریه میکند چون عصایش شکسته.

شخص دیگری در شهر خیالات هست اما خودش را غریبه یا دشمن میبیند ولی شاید فقط دوست دارد که دیده شود، دوست دارد در مراسم چای شرکت کند، دوست دارد لبخند بزند و شیرینی بخورد ، اما برایش خوب نیست!! 

گفتنی درباره این شهر زیاد است اما شاید تا اینجا کافی باشد..

نویسنده: Catherine

هودی

  • 12:18 1405/1/1
  • Catherine

 

نویسنده: creepy pasts
مترجم: Catherine

آیا تا به حال بیش از هر زمان دیگری، تحت تأثیر یک شیء، یک حقیقت، یا حتی یک لباس محبوب قرار گرفته‌اید؟ آیا حقیقت، زمانی که چهره عریان خود را به شما نشان داده، به بدترین شکل ممکن بر شما اثر گذاشته است؟

آنچه در ادامه می‌خوانید، برشی مستقیم از دفترچه خاطرات یک قاتل بدنام اما ناشناس است. بدنام از آن رو که همگان شاهد جنایاتش بوده‌اند، و ناشناس، چرا که هیچ‌کس گمان نمی‌برد او فاعلان این فجایع باشد. خاستگاه او معمولی است؛ نه خانواده‌ای از هم پاشیده، نه طلسمی ماوراءالطبیعه و نه نیرویی شیطانی. او مسیرش را خودش، و تنها خودش انتخاب کرد. او را «مرد نقابدار» می‌نامیم.

۳ آوریل ۲۰۰۴

هوا اینجا به شدت سرد شده است. چیزی برای گرم کردن خودم ندارم؛ تنها یک تی‌شرت و شلوار جین. امروز تصمیم گرفتم یک ژاکت بخرم. به یک فروشگاه محلی رفتم؛ چیز خاصی نبود، یک هودی مشکی با آستر سفید. وقتی آن را امتحان کردم، فروشنده گفت که خیلی به من می‌آید. از او تشکر کردم؛ این روزها ادب و نزاکت کمیاب شده است.

از لحظه خرید، آن را از تنم در نیاورده‌ام. نه تنها گرم است، بلکه با پوشیدنش می‌توانم خودم را در حال انجام کارهای شگفت‌انگیزی تصور کنم. وقتی در آینه به خودم می‌نگرم، لبخندی ناخودآگاه بر لبانم می‌نشیند. احساس فوق‌العاده‌ای دارم؛ توصیف‌ناپذیر اما لذت‌بخش. دلم می‌خواهد کلاه هودی را همیشه روی سرم بکشم. چیزی در کلاه هست که فرد را در خود می‌بلعد؛ با اینکه صورتت پیداست، اما گویی بخشی از وجودت را در جایی پنهان می‌کند. دیر وقت است؛ امروز زمان به سرعت گذشت. فردا بیشتر خواهم نوشت.

۱۰ آوریل

هفته‌ی عجیبی بود. سرشار از اعتمادبه‌نفس، شبیه آدم‌های مقتدر در راهروها قدم می‌زدم. شاید کمی مغرور به نظر می‌رسیدم؛ به همین خاطر بود که «جک» سد راهم شد. او برافروخته بود. جک از آن دست آدم‌هایی نیست که توهین را نادیده بگیرد، اما پاسخ او فراتر از متلک‌های معمولی درباره خانواده بود. او واقعاً مرا عصبانی کرد.

خودش به دنبالش بود. ابتدا مشتی پرتاب کرد، اما من عقب ننشستم. وقتی با او درگیر شدم، آن حسِ قدرت، شدیدتر از همیشه در رگ‌هایم جوشید. تمام هفته غرق در خونسردی بودم و همین اعتمادبه‌نفس مرا برتری می‌داد. مشت محکمی به شکمش زدم و با یک ضربه «آپرکات» او را از زمین بلند کردم. حس خوبی داشت… واقعاً لذت‌بخش بود. والدینم تماس گرفتند.

۱۴ آوریل

جک هنوز در بیمارستان است. می‌گویند درد زیادی می‌کشد و خون بالا می‌آورد. پدر و مادرش تلفنی این‌ها را به من گفتند. به آن لحظه فکر کردم؛ به حس برخورد مشتم با بدنش… به صدای فریاد خشک و خفه‌اش.

بی‌تفاوت پشت تلفن گفتم: «شنیدنش جالب بود.»

جک برایم اهمیتی ندارد. به رنج او لبخند می‌زنم. مدام به آینه خیره می‌شوم و آن هودی محبوبم را از تن درنمی‌آورم. این لباس به من احساس قدرت می‌دهد؛ قدرتی محض. دوستانم به حرف‌هایم می‌خندند و مرا با «مرد عنکبوتی» و لباس مشکی‌اش مقایسه می‌کنند. مرد عنکبوتی در نهایت آن قدرت تاریک را از خود دور کرد، اما من؟ من هیچ قصدی برای کنار گذاشتن منبع اعتمادبه‌نفسم ندارم.

۲۲ آوریل

«جک به جای بهتری رفته است.» این کلمات مدام در سرم زنگ می‌زنند.

او مرد. خون زیادی از دست داده بود. روزی که به ملاقاتش رفتم، پدرش به من گفت که دلیل خونریزی‌اش یک بیماری زمینه‌ای بوده است؛ اما نگاه سنگین و پر از کینه‌ی مادرش، حقیقت ماجرا را برایم روشن کرد. من او را کشتم. با این حال، هنوز هم از یادآوری لحظه‌ی کتک زدنش احساس رضایت می‌کنم. من هرگز قصد کشتنش را نداشتم. قاعدتاً باید به کاری که کرده‌ام فکر کنم… مگر نه؟ شاید این‌گونه احساساتم سر جایشان برگردند. اما واقعاً چه جای فکری باقی مانده است؟ پشیمانی، احساسی احمقانه و بی‌فایده است و من هیچ نیازی به آن ندارم.

۲۴ آوریل

پدرم این روزها از من دوری می‌کند و مادرم تنها به گفتن اینکه «دوستم دارد» بسنده می‌کند. هر دو انتظار دارند که در گردابی از احساس گناه بی‌پایان غرق شوم، اما من چنین حسی ندارم؛ یا بهتر است بگویم، اصلاً توانایی حس کردنش را ندارم. شاید بتوانم در انظار عمومی نقش بازی کنم و تظاهر به اندوه کنم، اما حقیقت این است که ذره‌ای متأسف نیستم.

حالا داستان مرد عنکبوتی بیشتر ذهنم را درگیر کرده است. اما چرا باید یک هودی «نفرین‌شده» یا «تسخیرشده» دقیقاً به دست من برسد؟ امروز در مدرسه، تمام کسانی که جک را می‌شناختند، با نگاه‌هایشان مرا می‌بلعیدند.

۲۵ آوریل

آن‌ها مرا تحریک کردند. تهدیدم کردند و من چاره‌ دیگری نداشتم؛ اگر نمی‌زدم، آن‌ها مرا می‌کشتند. کلاه هودی‌ام مثل یک حفاظ روی صورتم سایه انداخته بود. چاقو انگار به شکلی طبیعی، از دست «راب» به دست من سُر خورد. من واقعاً نمی‌خواستم این کار را بکنم… (در این‌جای دفترچه، خطی ممتد و کوتاه کشیده شده است).

۳۰ آوریل

پنج روز گذشت. پنج روز بازجویی و خوابیدن در سلول بازداشتگاه. در نهایت به این نتیجه رسیدند که عمل من فقط «دفاع از خود» بوده است. حالا صدای پچ‌پچ‌های پدر و مادرم را می‌شنوم؛ آن‌ها می‌خواهند من از اینجا بروم. هر دوی آن‌ها از من می‌ترسند.

چقدر احمق بودم که فکر می‌کردم این هودی مرا تسخیر کرده یا شخصیتم را تغییر داده است. نه، این فقط یک لباس واقعاً جذاب است. عاشق تیپ و ظاهرم هستم؛ احساس می‌کنم بسیار قدرتمند و خاص شده‌ام.

به یاد می‌آورم که چطور کلاهم را روی سرم می‌کشیدم. وقتی جک اعتراض کرد، کلاهم را بالا کشیدم. وقتی آن مردها قصد جانم را داشتند، کلاهم را روی سرم سفت کردم. هیچ پشیمانی در من نیست؛ فقط بی‌تفاوتی محض. من کنترل اوضاع را در دست دارم. سرانجام ماهیت این جنون را درک کردم؛ من در اعماق وجودم می‌خواستم همه‌شان را بکشم. فقط به یک تلنگر و کمی اعتمادبه‌نفس برای مبارزه نیاز داشتم. حالا فهمیده‌ام؛ پدر و مادرم، و تمام آن آدم‌های دیگر، فقط داشتند آزارم می‌دادند. همه‌شان سد راه من بودند.