- 20:37 1404/12/20
- Catherine

داستان کوتاه !
نویسنده: Dark Reads Tame
مترجم: Catherine
همه هیولای زیر تخت را میشناسند. این یک ترس دوران کودکی است، چیزی که همه ما بالاخره از آن خلاص میشویم. حداقل، این چیزی بود که من فکر میکردم.
من ۳۴ سال دارم و هنوز هم پاهایم را زیر پتو میگذارم و با خیال راحت میخوابم. نه به این خاطر که به هیولاها اعتقاد دارم، بلکه به این دلیل که عادتهای قدیمی به سختی از بین میروند. یا حداقل، این چیزی بود که به خودم میگفتم.( نمیگفتی هم قبولت داشتیم داداش😅😅)
دیشب، وقتی داشتم به خواب میرفتم، احساس کردم چیزی به دست آویزانم برخورد میکند. چیزی سرد و زبر، مثل سمباده. دستم را به عقب کشیدم، قلبم به شدت میتپید و به خودم گفتم که این فقط تخیل من است،اما ناگهان آن را شنیدم. صدایی نرم و مرطوب. مثل چیزی بزرگ و سنگین که خودش را روی زمین میکشد.
کاملاً بیحرکت دراز کشیده بودم و به سختی نفس میکشیدم، در حالی که صدا از زیر تختم به پایین آن منتقل میشد. سپس، به آرامی، احساس کردم تشک فرو میرود، انگار چیزی سنگین روی آن بالا میرود.
میخواستم جیغ بزنم، فرار کنم، اما بدنم واکنشی نشان نمیداد. از ترس فلج شده بودم، چون احساس کردم از تخت بالا میخزد و وزنش روی تشک فشار میآورد و به صورتم نزدیک و نزدیکتر میشد.
فقط چند اینچ با سرم فاصله داشت. میتوانستم نفس داغ و فاسدش را روی صورتم حس کنم، بشنومصداهای نمناک و تقتق که هنگام نفس کشیدن از خودش درمیآورد.
با صدایی مثل شن، زمزمه کرد: «میدانم بیداری. همیشه میدانستم.»
و بعد به من گفت که چرا این همه سال منتظر مانده است. از من چه میخواهد. قرار است چه چیزی از من بگیرد.
این را به عنوان یک هشدار مینویسم. امشب زیر تختت را بررسی کن. و اگر چیزی آنجا ندیدی، بترس. خیلی بترس. چون یعنی از قبل پشت سرت بوده است.